دلنوشته های یه دختر ابانی

مطالب پیشنهادی از دلنوشته های یه دختر ابانی | نویسنده: غزل دادخواه

...

امروز شــــعری برایتـ گفتمــ مــــی دهـمـــ پرنـــده ها برایــت بیاورنــــد توهمــــ تکــه ای از اسـمان برایمـــ بفرستــــ تا از پنجره ام بیاویزم شب ها اتاقمـــ ماه نـ ــ ــدارد.......

ادامه مطلب

تو

امشب تمام حوصله ام را در یک کلام کوچک در تو! خلاصه کــــــــــردم ای کاش میشد یک بار تنها همین یکبار تکرار میشدی.......

ادامه مطلب

تمرین جدایی

با حرفی,اغوشی,نگاهی یک نقطه ی پایان بگذارید ادامه دادن یعنی غرور و غـــــــرور تمرین جــــدایی می اورد...

ادامه مطلب

00

بی مهابا بغلم کن وسط مردم شهر! بخدا عشق به رسوا شدنش می ارزد...

ادامه مطلب

پاییز دلگیر من

چقدر این روزها همه پاییز را بهانه کرده اند یکی نیامده ش را از پاییز میخواهد یکی امدن هایی را از پاییز انتظار میکشد یکی مدام از نر سیدن هایش میگوید یکی از خش خش برگها ارامش میخواهد چقدر پاییز کار دارد برای تمام این بنده خداها.... فکرکن!!!! لابد با خودش میگوید.... زمستانی را رقصیده اندو بهاری را روییده اندو تابستانی را لمیده اند و حال فصل خزا ن امده فکر خستگی هایشان افتاده اند! خب حق دارد پاییز دلگیر باشد...

ادامه مطلب

A/K

این پایــــیز را میخواهــــم تا افــــتادن اخــــریـــن برگـــــــــــــ با تــو دیوانگــــی کــــــــــنمــــ...

ادامه مطلب

عروسیمون

تاوان

باید یاد بگیرم مادامی که از عشق کسی مطمئن نشده ام با او خاطره ای نسازم چرا که تاوان خاطرات جنون است و بس......

ادامه مطلب

دلنوشته ی یک دهه شصــــ60ــــتی

اریباران بود و باغ بی برگی در امتداد یک پاییز زرد انگاه که پوشیدیم پوتین های کوچک سرخ و سبز مان را تا از دزدیدن قدری نفت و کبریت لبخندی زنیم به لبخند خدا و دویدن تا پشت مخروبه های خانه سفر بود به دور دنیا...

ادامه مطلب

پاییز

ادمها معمولا برای رفتن پاییز را انتخاب میکنند .... خودت را برای غیر منتظره ترین فصل سال اماده کن!...

ادامه مطلب

پروفایل فعال شد

میرم با کلی پستای پاییزی برگردم فعلا برم کار دارم اومدم اپ میکنم دوستان...

ادامه مطلب

حرف اخــــــــــــــــــر

سالروز استاد عزیز شهریار

آمـدی جــانـم به قربــانـــت ولـی حالا چرا ؟ ----- بی وفا،بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چــرا ؟ نوشدارویی و بعد از مرگ ســهراب آمــــدی-----ســـنگدل این زودتـر می خواســتی حالا چـــرا ؟ عمر ما ار مهـلت امروز و فـردای تو نیســــت ----- مـن که یـــک امـــروز مهـــمان توام فــردا چــرا ؟ نـــازنــینا ما به نــاز تــو جـــــوانی داده ایـــم-----دیـــگر اکنـــون با جوانـان ناز کــن با مــا چـــــرا ؟ وه کــــه با این عمر هــــــای کوتـه بی اعتبار-----این همه غافل شـدن از چون منی شیدا چــرا ؟ آسمان چون جمع مشتاقان،پریشان می کند ----- درشـگفتم من نمـــی...

ادامه مطلب